این که فقط یکی است!
سونی ویله شهر فوقالعادهای بود. شهری کوچک اما پاکیزه و زیبا. اهالی شهر باهم دوست بودند و به خیروخوشی کنار هم زندگی میکردند.
تا اینکه یک روز موشی به یک بچه کرگدن گفت: «بفرمایید آب نبات»
بچه کرگدن هم آبنبات را گرفت گفت: «دست شما درد نکند.» سپس زرورق آن را باز کرد و پرت کرد یک طرف.
میدانید زیر لب چه گفت؟ «این که فقط یکی است!»
منظورش این بود؛ پرت کردن یک زورق کوچک که اشکالی ندارد. ولی ماجرا به همین سادگی که بچه کرگدن فکر میکرد نگذشت. چون زورق خورد تو سر لاکپشت بیچارهای که داشت عصازنان راه میرفت و بعد هم بقیه همان کار بچه کرگدن را تکرار کردند. هرکسی چیزی پرت کرد؛ یکی پوست موز، یکی لنگه جوراب، یکی بطری خالی… .
خلاصه طولی نکشید که شهر پر از زباله شد! چه کسی از این کوه زباله خوشش میآمد؟ معلوم است، هیچکس! حتی آنهایی که روی زمین زباله انداخته بودند. اما کاش مشکل فقط همین یکی یعنی انداختن زباله بود. بعد اتفاقات دیگری در شهر افتاد.
مهمترین ویژگی کتاب خلق یک شهر است. شهری که اسم دارد، سونی ویله. این شهر تعدادی شخصیت دارد که هرکدام یک ویژگی خاص دارند که البته در تصاویر این ویژگیها دیده میشود. نکته مهم تصویرگری، قرار گرفتن تصاویر در کنار متن است به گونهای که از سوی تصاویر میتوان داستان کتاب را فهمید.
ازنظر آموزشی هم کتاب نکته بسیار خوبی را به کودکان یاد میدهد. اگر بخواهیم بهصورت کوتاه هدف آموزشی کتاب را بیان کنیم، باید بگوییم: از قدیم گفتهاند با یک گل بهار نمیشود اما هرکار کوچکی میتواند تاثیر بزرگی بر اجتماع و اطرافیان ما بگذارد. کندن یک شاخه گل میتواند گلستانی را نابود کند.
باورکردنی نیست ولی گاهی وقتها یک آشغال کوچک و حتی خیلیخیلی کوچک، یک شهر را به هم میریزد! به نظر شما میتوان در یک شهر به هم ریخته زندگی کرد؟
“این که فقط یکی است!” کتابی ساده و کوچک است اما دنیای بزرگی را دربرگرفته؛ دنیایی برای داشتن یک زندگی سالم، شاد، آرام و پاکیزه که فقط انسانها میتوانند آن را بسازند؛ فقط اگرانسانها آموزش ببینند و یادبگیرند که چگونه در کنار هم میتوانند زندگی کنند، به یکدیگر شادی ببخشند و مایهی آرامش همدیگر باشند.