روز اول روز آخر
علفها در یک چشم به هم زدن گُر گرفته بودند و زبانههای آتش تا بالای دیوار آمده بودند. همان موقع، رضا هوار کشان از او جدا شده و رفته بود بقیه را خبر کند. لابد تا آن موقع فکر کرده بود مسعود فقط لاف میزند، اما او فکر همه چیز را کرده بود. با خودش کبریت آورده بود و میدانست نصرت برای نماز میرود مسجد و آن موقع روز کسی توی کوچهباغها نمیآید. چه وقتی بهتر از آن موقع.
قطع
پالتویی
تعداد صفحات
192
سال چاپ
1402
نوع چاپ
سیاه و سفید
دسته بندی موضوعی
رمان
انتشارات
دفتر نشر فرهنگ اسلامی
نویسنده
معصومه میرابوطالبی
آماده ارسال
ضمانت اصالت کالا
بسته بندی مطمئن
هفت روز ضمانت کالا
220,000
تومانء
توضیحات
علفها در یک چشم به هم زدن گُر گرفته بودند و زبانههای آتش تا بالای دیوار آمده بودند. همان موقع، رضا هوار کشان از او جدا شده و رفته بود بقیه را خبر کند. لابد تا آن موقع فکر کرده بود مسعود فقط لاف میزند، اما او فکر همه چیز را کرده بود. با خودش کبریت آورده بود و میدانست نصرت برای نماز میرود مسجد و آن موقع روز کسی توی کوچهباغها نمیآید. چه وقتی بهتر از آن موقع. دیده بود شعلهها رسیدهاند به درخت توت و افتادن شاخهی سوختهی اولی را دیده بود. آن موقع تازه فهمیده بود چه کاری کرده... درخت جلوی چشمهایش داشت جان میداد.
مشخصات
مشاهده بیشتر
امتیاز و نظر کاربران
روز اول روز آخر
علفها در یک چشم به هم زدن گُر گرفته بودند و زبانههای آتش تا بالای دیوار آمده بودند. همان موقع، رضا هوار کشان
(0 امتیاز ثبت شده)
0.0
220,000
تومانء
محصولات مشابه
مشاهده همه